جدائي تاريک است و گس
سهم خود را از آن ميپذيرم ، تو چرا گريه ميکني ؟
دستم را در دست خود بگير و بگو که در يادم خواهي بود
قول بده سري به خوابهايم بزني
من و تو چون دو کوه ، دور از هم جدا از هم
نه توان حرکتي نه اميد ديداري
آرزويم اما اين است که
عشق خود را با ستارههاي نيمه شبان به سويم بفرستي
....
آنا آخماتووا
کتاب : خاطرهاي در درونم است
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
اندوهت را ملامتی نیست من هم اگر اندوه بودم آرزو داشتم که در سینهات بنشینم هبة هاجر
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی
سکان را رها کردهام و باد به هر سو ناوگانم را با خود میبرد شتید وقت تصمیمی سخت باشد اگر میخواهی و می توان الان وقتش تا آنقدر کشنی دور نشده که حتی به چشم هم نیاید سکان زندگی را در دست بگیر شاید وقتی نمانده باشد.
برا تو که میدانی مخاطب خاص م هستی.
برچسب:
نویسنده: پرهام محمدی